تبليغاتX
واکنش
این وبلاگ تنها یک واکنش است به آن‌چه در گوشه کنار ایران و جهان اتفاق می‌افتد
امروز دیگه دلم طاقت نداره. می‌خوام راجع به عزیزترین کسم حرف بزنم. امروز یه سمینار تو پاریس بود. بعد از ظهر دو تا از سخنرانی‌ها رو دودر کردم و اومدم تو حیاط محل سخنرانی نشستم. جای نسرینم خالی. نشسته بودم به یه سوالی که در حین بحث با یکی از سخنران‌ها مطرح شده بود، فکر می‌کردم. اوموت چتین (Umut Cetin)؛ یه دوست ترک که تو لندن کار می‌کنه، اومد پیشم نشست. یه کم باش گپ زدم. احساس کردم خیلی حوصله نداره. کمی غمگین به نظر می‌رسید. به خودم گفتم این که دکتری داره، شغل خوبی هم داره، همیشه هم بین نصف هفته لندن و نصف دیگه پاریسه، چی کمتر از من داره که این‌قدر غمگینه؟ جواب سخت نیست. «دلبر». بله یه دلبر طناز که زندگیش رو باهاش تقسیم کنه؛ که عاشق هم باشن و زیر یک سقف زندگی کنند. من تمام آرامش و شادیم رو از طرف نسرین می‌بینم. با این‌که هنوز زیر یک سقف نیستیم، اما به عشق هم زنده‌ایم و دم و بازدم همدیگر.
عشق من نسرین.
دوستت دارم ای عاشق‌ترین ماهی دریا
ای پرنده‌ترین هوایی آسمان عشق من
دم من در انتظار بازدم تو فرو می‌رود
و بازدم من به امید دم تو
پس از دم مسیحایی‌ات در جان من بدم
و تن خسته‌ی من را در چشمه‌ی آغوشت بشور
لبانم تشنه شربت لبان شیرینت، روزها را معکوس می شمارند.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:55  توسط چشم | 
تو فرانسه به روز جهانی موزه می‌گن «شب موزه‌ها»! حق هم دارن چون که موزه‌ها فقط از ساعت ۶ تا نیمه‌شب رایگانند. به همراه دو تن از دوستان برنامه‌ریزی کردیم که چند تا از موزه‌ها رو بازدید کنیم. یکی از دوستان که بد جوری دودرمون کرد. اما اون یکی خوشبختانه اومد و همسفر خوبی بود. جای همسرم واقعا خالی. هر جا که می‌رفتم تصور می‌کردم اگه نسرینم این‌جا بود چه گردشی می‌شد! قرار شد اول بریم موزه قرون وسطی بعد بریم موزه پمپیدو یا هوگو یا پیکاسو. به موزه قرون وسطی که رسیدیم دیدیم که یه صف بلندی دم درش تشکیل شده.



تو صف بودیم که یک بارون تند درگرفت! شدیم مثل دو تا موش آب کشیده که من رو تو عکس می‌بینید.


تا این‌جای کار فکر می‌‌کردم که موزه قرون وسطی تشکیل شده از آثار کلیسایی. اما اول با یک سری آثار اسلامی مواجه شدیم. ظروفی از ایران و سوریه و مصر. سه منطقه‌ای که قبل از اسلام هم تمدن قابل توجهی داشتند. در گوشه کنار موزه پوسترهایی ترکیبات اشیاء شیشه‌ای و سفالی رو توضیح میدادند. در بین این ظروف از ایران امروزی خیلی ظرف بود. مثلا این ظرف رو که روش به فارسی نوشته ببینید. عکسش رو با کیفیت گرفتم که اگه خواستید نوشته روش رو بخونید.


بعد هم آثار اروپایی که با وجود این‌که قرون وسطی دوران بسیار تاریکی برای مردم اروپا بود، هنر قرون وسطی‌یی خیلی شکوه‌مند به نظر می‌رسید. مجسمه‌های مریم و مسیح و حواریون و قدیسین البته با رعایت کامل حجاب اسلامی که  منظورم همون حجاب مسیحیت در قرون وسطی بود. یه تیاتر هم در حاشیه برگزار شد که داستان شهریار و شهرزاد رو بیان می‌کرد. خیلی خوب نبود ولی بد هم نبود. تو اون تیاتره با یک پیرزن فرانسوی دوست شدم(چشم نسرین روشن). پرسید که کجایی هستم و بعد از جواب من هیجان‌زده شد و گفت دوست داره ایران رو ببینه. گفت که هفته‌ی قبل قزاقستان بوده. و خیلی لذت برده. بهش توصیه کردم حتما اصفهان رو ببینه. از ویژگی‌های این شب این بود که کلی فرانسوی تو موزه دیده می‌شد و همه هم فرهنگ دوست. معمولا تو این موزه‌ها توریست‌ها امریکایی زیادی رو می‌بینید که بیشترشون تازه به دوران رسیده و بی‌فرهنگ هستند.
بعدش با سختی و بدختی خودمون رو به موزه پیکاسو رسوندیم. قید بقیه موزه‌ها رو هم زدیم. چون هم به شدت گرسنه بودیم و هم دیگه وقتی نمونده بود. موزه‌ی پیکاسو خیلی خوب بود. حیف که نمی‌شد عکس بگیریم. من یه عکس قاچاقی از یه دستگاه چاپ قدیمی گرفتم.
 
موزه پیکاسو بسیار قشنگ بود. ساختمونش قدیمی و با معماری زیبا متعلق به یکی از ثروتمندان در قرن ۱۷ بود. توش پر بود از نقاشی‌های عجق وجق و بامزه. کافیه تو گوگل کلمه «picasso» رو جستجو کنید تا بفهمید منظورم چیه. حالا برای این‌که حد فاجعه رو نشون بدم یکی از کارهای پیکاسو رو هم این‌جا می‌ذارم.

هر کی بگه که این عکس چیه من بهش جایزه می‌دم. لطفا تو قسمت نظر جواب‌هاتون رو بنویسید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:15  توسط چشم | 
«هر ايرانی بايد به ايرانی بودنش افتخار کنه وگرنه بی ملیته
امروز می‌خوام به جمله‌ی بالا واکنش نشون بدم. این جمله رو خیلی وقت پیش شنیدم. اما امروز دوباره یه جایی دیدمش. من یه موقعی احساس احمقانه‌ای داشتم. حس می‌کردم که ایرانی‌ها جزو باهوش‌ترین ملت‌های دنیا هستند. احساس می‌کردم که اگر من رو با یک جوان چینی مقایسه کنند، من باهوش‌ترم ولی در عین حال اون سخت‌کوش‌تره و از این گزاره‌های چپ اندر قیچی.

کمی که عاقل شدم دیدم که این جور نیست. محمود حسابی که با عنوانِ از نظر من جعلی پروفسور به ما غالب کردند، انیشتن ثانی نیست؛ برندگان مدال‌های المپیادهای جهانی فقط مخصوص ایران نیستند و تازه تو بعضی از کشورهای پیشرفته المپیاد ۳ تا ۱۰۰ تومن هم نمی‌ارزه؛ دانشمندهای ایرانی مقیم خارج با این‌که خیلی‌هاشون کاردرست تشریف دارند، اما از تمام ملیت‌ها هم سطح و حتی بهتر از اونا هم زیاد هست و الا ما شاء الله.

از نظر من ایرانی بودن هر ایرانی با افغانی بودن هر افغانی یا امریکایی بودن هر امریکایی تفاوتی ندارد. اگر امروز یک امریکایی سطح بالایی از زندگی را شامل آرامش و امنیت در ابعاد مختلف داراست، تا حد زیادی مدیون اقبال خود است که در امریکا به دنیا آمده‌است. بسیاری از دستاوردهای زندگی او مدیون چیزهایی است که خودش در آن‌ها نقشی نداشته و بیشتر باید از آبراهام لینکلن ممنون باشد. آیا یک ایرانی وقتی به یک افغانی می‌رسد باید به دید تحقیر به او نگاه کند؟ تنها به این دلیل که او در کشور جنگ، رادیکالیسم مذهبی، ملاعمر و طالبان متولد شده؟ او حتی نمی‌داند که کجای جهان واقع شده. در کشورهای اروپایی و امریکایی نسبت به ایرانیان عمدتا احساس ترحم وجود دارد. کسانی که از ایران اطلاعات کافی ندارند، با شنیدن نام ایران تصویر مردمی را که در چادر زندگی می‌کنند و با شتر رفت و آمد می‌کنند، در ذهن خود می‌پرورانند. وقتی با یک ایرانی برخورد می‌کنند، با تعجب از او می‌پرسند که آیا او ایران بزرگ شده است. صرف نظر از دلایل آن، این یک حقیقت است. حال تصور کنید که برای تغییر این تصور بگوییم که ۲۵۰۰ سال قبل که شما قبیله‌ای زندگی می‌کردید، کورش شاه سرزمین پارس منشور حقوق بشر نوشته تا تمام ادیان و اقوام در صلح و آرامش در کنار هم زندگی کنند.

برای روشن‌تر شدن یه مثال می‌زنم. به این مکالمه توجه کنید:
ـ سلام. من می‌خوام تو کلاس شما شرکت کنم استاد.
ـ سلام. اما چندین جلسه از این کلاس گذشته. شما زمینه قبلی دارید.
ـ راستش خیلی نه. اما پدرم استاد این رشته‌ست.
ـ بله!؟؟؟ شما یک آدمید و پدر شما یک آدم دیگه.
دقیقا افتخار به گذشته و کورش و داریوش و اسکندر و افلاطون و شارل دو گل و ... همه و همه به خنده‌داریه همین مکالمه بالاست.
نه منشور حقوق بشر کورش به جایگاه الان ما ربط دارد، نه حتی حمله اعراب به ایران. الان توی همین دنیا مردمی هستند که هم مسلمونن و هم پیشرفت‌های اقتصادی شگرفی داشتند.
ما ایرانی‌ها و خیلی ملیت‌های دیگه به گذشته‌ای افتخار می‌کنیم . ما ، در مقایسه با گذشتگان، آدم‌های دیگه و فرهنگ‌های دیگه‌ای هستیم. از نظر من اون‌ها مردمی بودند که رفتند. هرچه کردند برای خود کردند و هر چه می‌‌کنیم برای خود می‌کنیم و هیچ یک مسو‌ول زندگی اون یکی نبوده و نخواهد بود. اگر ما به واسطه وضعیت خود در ۲۵۰۰ سال پیش احساس خوبی داریم، داریم سر خودمان شیره می‌مالیم. اگر ملتی به واسطه گذشته خوبش باید افتخار کند،‌ ملت دیگری هم باید به واسطه گذشته بد خودش خجالت بکشد، حتی اگر الان خوب باشد.
در آخر بگم که کسی که آن جمله را گفته افتخار به ملیت رو جزو اصول ملیت دانسته و تا حدی چیزی مثل اصول دین بنا کرده. تصور کنید ثبت احوال بخواهد شناسنامه کسانی رو که به ملیت خود افتخار نمی‌کنند، باطل کند تا بی‌ملیت بشوند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:0  توسط چشم | 
«نه ویندوز نه لینوکس. ما به یک سیستم عامل مکتبی نیاز داریم که خصوصیات و محسنات هر دو رو داره اما معایب اون‌ها رو هم نداشته باشه و این ممکن نیست مگر بازگشت و تفکر دوباره در متون دینی به‌خصوص آثار امام جعفر صادق (ع) .... سیستم عامل اسلامی شیوه رمز[کد یا نشانه]گذاری غربی‌ها رو که باینری هست و مبتنی بر صفر و یک به کل مردود میداند و معتقد است حروف ابجد به مراتب دقیقتر و حساب شده تر میباشد ... غربی‌ها از طریق کامپیوتر[رایانه] ما را استحاله کرده اند و همانطور که مقام معظم رهبری فرمودند ما نیاز به جنبش نرم افزاری داریم و اولین مرحله آن همین ویندوز اسلامیست.»

نه نه! اشتباه نکنید. این جملات از من نیست. از یک مذهبی دو آتشه است. وقتی این جملات را دیدم اولش خندیدم. اما بعد از مدتی، در فکر فرو رفتم. از خودم پرسیدم: مبنای چنین اظهارنظری چیست؟ برایم واقعا سوال بود که این فرد چه چیز را درک نکرده است. چرا فکر کرده است که روی آوردن به سیستم باینری، ناشی از یک نوع تفکرست؛ یک تفکر غربی.
بعد کمی راجع به چیزهایی که خودم می‌دانم و احتمالا این فرد نمی‌داند فکر کردم.
اولین چیزی که به ذهنم رسید، تاریخ اختراع رایانه بود. اولین رایانه‌های دنیا همگی آنالوگ بودند. چیزی که مسلم است این است که آن موقع کسی به چرتکه یا خطکش رایانه‌ی آنالوگ نمی‌گفت. این اشیاء تنها به عنوان ابزاری برای اندازه‌گیری و محاسبه شناخته می‌شدند.  از پاسکال و بابیج که بگذریم. اولین نسل رایانه‌های رقمی [دیجیتال]بر پایه دانش الکترونیک ساخته شدند. در واقع مدار‌های منطقی به بشر این امکان را می‌داد که تعداد زیادی محاسبه را در زمان کوتاه انجام دهد. هم‌چنین امکان برنامه‌ریزی توسط این مدارها فراهم شد. نقطه عطف علم الکترونیک که مبنای تحقق رویای رایانه‌های امروزی است، اختراع ریزپرداز بود. چیزی که به ما  امکان داد رایانه‌ها را کوچک و کوچک‌تر کنیم.

از این جزئیات که بگذریم. رایانه غیر دودویی [باینری] نیازمند علم الکترونیک غیر دودویی است. شاید تا این‌جا منتظر باشد مطلب را با غیر عملی تصور کردن این امکان، به آخر برسانم. اما نه! صبر کنید. نظریه کوانتم یک مبانی عملی برای این رویا به ما می‌دهد: محاسبات کوانتمی! در محاسبات کوانتمی، دیگر مبنا یک بیت ِ ۰ یا ۱ نیست. رایانه کوانتومی بر مبنای چیزی به اسم کیوبیت کار می‌کند. گر چه رایانه کوانتومی در هر دو بخش نظریه و کاربرد، در مرحله نوزادی است، اما تاثیری که در آینده بشر خواهد گذاشت به حدی است که تمام قدرت‌های بزرگ به روی آن سرمایه‌گذاری عظیمی کرده‌اند. مسائلی از قبیل الگوریتم‌های نفوذ در شبکه، در زمان بسیار اندکی با این رایانه‌ها قابل حل هستند.
جاگزین احتمالی رایانه‌های رقمی،‌ رایانه‌های DNA و رایانه‌های نوری هستند، که البته کمتر از رقیب کوانتمی خود مورد توجه قرار گرفته‌اند.
در آخر این پست از کسی که سخنان بالا رو بیان کردند تشکر می‌کنم. چون هم باعث تفریح بنده و احتمالا شما شدند؛ و هم بانی تحقیقات مربوط به این پست.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:20  توسط چشم | 
امروز یک خبر از سایت بی بی سی خوندم راجع به نمایشگاه کتاب. در حاشیه نمایشگاه یه نشستی برگزار شده که صفار هرندی، وزیر ارشاد، این جمله قصار رو گفته:
«كسانی كه مردم ايران را متهم می‌كنند كه اهل كتابخوانی نيستند به نمايشگاه بين‌المللی تهران بيايند تا غلط بودن فرضيات پيشين خود را به چشم خويش بينند.»
همین‌طور:
«ملت ایران دوست کتاب است و نمایشگاه کتاب تهران و ۲۱ نمایشگاه کتاب استانی که در هر کدام ۱۰۰ها میلیون تومان کتاب به فروش می‌رسد، تنها جلوه کوچکی از توجه مردم به کتاب و کتاب‌خوانی است.»
 آقای وزیر ارشاد در این سخنرانی آمارهای سال‌های گذشته در مورد کتاب‌خوانی در ایران رو به طور کلی زیر سوال بردند و جای اون‌ها تنها یک سری جمله کلی و احساسی تحویل دادند. از نظر علمی، آمار کار بسیار پیچیده، هزینه‌بر و پردردسریه. به عنوان یک نمونه فرض کنید می‌خواهیم در مورد مسواک زدن از مردم آمار بگیریم. اگر یک پرسشنامه ساده تهیه کنیم، آمار ما حکایت از این دارد که همه به طور منظم مسواک می‌زنند. با نشان دادن این آمار به هر دندان‌پزشکی براحتی به نادرست بودن آن پی می‌بریم.
در رد سخنان گهربار وزیر محترم، باید بگم که در نمایشگاه خودرو هم شاهد چنین استقبالی هستیم. ضمن این‌که در نمایشگاهی که پیش از عید برای فروش اجناس برگزار می‌شه،‌ استقبال از این هم بیشتره. در حقیقت بخش عظیمی از این استقبال، به دلیل وجود نمایشگاه تا خود کتاب.
در جای دیگه اشاره به فروش ۱۰۰ها میلیون تومان کتاب کرده. فرض کنید ۲ میلیارد و متوسط قیمت کتاب رو هم بگیرید ۲۰۰۰ تومان که البته تخمین ارزونیه. در این صورت یک میلیون جلد کتاب فروخته شده. کتاب‌های کنکوری و کمک‌آموزشی رو که کم کنیم، می‌بینیم که ۲ میلیارد تومان فروش هم چیز زیادی نیست. تازه ناشرهای کتب کمک درسی در همین حدود سود می‌کنند. من در تعجبم که عدد که مفت بود، چرا نگفت ۱۰۰ها میلیارد؟
البته منکر این نیستم که آمار فروش کتاب با کتاب‌خوانی رابطه مستقیم داره. منظورم اینه که یک آمار مقطعی که پی‌آمد یک پدیده زودگذره، منبع آماری محکمی نیست.
برای گرفتن آمار چیزی مثل کتاب‌خوانی یا مسواک زدن، ایده‌ای که به ذهن من می‌رسه یه ایده‌‌ی کلاسیکه که تغییر ِ کوچکی در شیوه تهیه پرسش‌نامه رو توصیه می‌کنه. به این ترتیب که به یک نفر می‌گیم که یه سکه رو پرتاب کنه بدون این‌که ما ببینیم. اگر شیر اومد، جواب واقعی بده. اما اگر خط بود، بگه که مسواک منظم نمی‌زنه یا این که در هفته کمتر از یک ربع کتاب می‌خونه. در این صورت فرد از گفتن حقیقت ابایی نداره. چون پرسش‌گر نمی‌فهمه که پاسخ حقیقیه یا با پرتاب سکه تعیین شده.
در ادامه این مطلب اومده که: «پیش از این رییس سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران گفته بود که میزان مطالعه ایرانیان دو دقیقه است.»
اما هیچ اشاره‌ای به این نشده که این دو دقیقه در روزه یا هفته یا ماه یا سال. اصولا در هر کشوری، موسسات رسمی دولتی یا خصوصی بانی امر تهیه آمار و گزارش‌های آماری هستند. در ایران موسسه ملی آمار ایران مسول این کاره. من هر چی در اینترنت گشتم آمار رسمی پیدا نکردم. اما در زمان ریاست جمهوری محمد خاتمی، موسسه ملی جوانان [خدا بیامرزدش] دست به تهیه آماری برده بود که بعدا در چند جلد قطور چاپ شد. شاید در اون چند جلد از کتاب‌خوانی هم آماری درج شده بود.
توصیه من به شما اینه که هر گاه آماری ارائه شد، شما باور نکنید مگر اینکه یک موسسه رسمی معتبر این کار رو انجام داده باشه یا روش آمارگیری رو همراهش توضیح داده باشه. طبیعیه که روش باید از نظر یک آماردان بی‌نقص باشه.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:32  توسط چشم | 
زمانی که ملت دور برداشته بودند و از عملکرد احمدی‌نژاد تعریف‌ها که نمی‌کردند، آن وقتی که تا تلویزیون رو روشن می‌کردیم اشک مردان و زنانی رو می‌دیدیم که عوارض یا جریمه یا یک کوفت و زهر مار دیگه‌ی اونها توسط شهردار تهران بخشیده شده بود، زمانی که جرات نداشتیم بگوییم بالای چشم احمدی‌نژاد ابروست ،چون مادر و پدر و خاله و عمه و عموزاده به سرعت واکنش نشان می‌دادند، عده‌ای عالم ِ روشن‌فکر ِ آشنا به سازوکارهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی یا هر چیز دیگر، تلاش می‌کردند به ما بفهمانند که چه می‌گذرد. و "آن‌چه البته به جایی نرسد فریاد است".
راستی وقتی ما مردم نمی‌خواهیم چیزی را بشنویم، چگونه می‌شود به ما فهماند چه خبر است؟ در مقابل ما نهادهای غیرمدنی هستند که الحق خوب نهادهای مدنی رو سرکوب می‌کند. به اندازه کافی برای مبارزه در کسب حقوق مدنی ضعیف هستیم، دیگر ضربه به خود چرا؟ شاید "چشم‌ها را باید باز کرد"، شستن پیش‌کش.
امروز به شکلی کاملا تصادفی، به یک پست قدیمی وبلاگ حامد قدوسی رسیدم. این حامد قدوسی عجب وبلاگی دارد. این پستش را ببینید تا بفهمید من چی می‌گم.
اون موقع که همه تحت تاثیر تبلیغات، تصویر مثبتی از احمدی‌نژاد داشتیم، حامد این پست را در انتقاد از سیاست‌های شهرداری تهران نوشته بود.
 لینک
 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 22:55  توسط چشم | 
سلام،
سال‌هاست که هر اتفاقی می‌افته، من فورا شروع می‌کنم به نظریه‌پردازی. گاهی غلط از آب در میاد. اما بعضی وقت‌ها یه نظریه نه تنها رد نمی‌شه، بلکه با گذشت زمان، حوادثی رخ می‌دن که جزئا تاییدش می‌کنن. نظریات این‌جوریم رو تو این وبلاگ می‌نویسم. پس فکر کنم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد تو این وبلاگ پیدا خواهد شد. بیشتر دوست دارم که هر کسی نوشته‌های کوتاه من رو می‌خونه، یه چیزی راجع بهش بنویسه. اگه انتقاد باشه که بهتر. امیدوارم بتونم که بی نظر به انتقادها گوش بدم. شاید یه روزی روزنامه‌نگار شدم. اون موقع می‌خوام در نهایت صداقت مقاله‌های تحلیلی بنویسم. این وبلاگ برای اینه که خودم رو محک بزنم. شاید یک روز بالاخره از یکی از نوشته‌هام خوشم اومد و برای یک روزنامه فرستادمش. اگه به خدا اعتقاد دارید، لطفا دعام کنید و اگه ندارید لطفا برام آرزوی موفقیت کنید.
ارادتمند همه شما
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:10  توسط چشم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کتیبه ذهن من این وبلاگ است. هر چه قلم چشمم بر لوح ذهنم حک کند، می‌نویسم. شاید روزی روزنامه نگار شدم. می‌خواهم بسنجم توان خود را. به هر حال آن‌چه می‌بینید بعضا عقاید من است و لزوما درست نیست. می‌خواهم بسنجم گنجایش خود را در صداقت و انتقادپذیری. لطفا مرا امتحان کنید.

نوشته های پیشین
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
نگین(دیوار)
صدف(طوطی)
بانوی خزان
چای داغ
راه بقا در بورس
خرچنگ‌زاده
مسیح علی‌نژاد
چشمه مهتاب
مرور
پادداشت‌های یک دختر ترشیده
من دیگه عاشق نیستم
ماندگار
لیشام
مینای مهتاب
فارسی‌ل‌َتک
مهران(مکتوبات)
لیلی(دوباره نگاه)
آرمین(همه‌رقم)
برداشت آزاد
فارسی لاتک (گروه گوگل)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Seyed Ali Salehi Free counter and web stats