![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ تنها یک واکنش است به آنچه در گوشه کنار ایران و جهان اتفاق میافتد |
|
این ها حرف هاییه که سال ها تو گلوم گیر کرده. از قدیم حراست دانشگاه صنعتی شریف به سخت گیری شهره بوده. امروز وقتی که خواستم از دانشگاه خارج شم, پرسیدم که اگه خارج شم دوباره راهم می دن. گفتن نه. از همتون معذرت می خوام اما اون حیوونی که جواب من رو داد, حتی یک نگاه به من نکرد. داشت با موبایل حرف می زد و حتی زحمت یک توضیح رو بهم نداد. قبلا هم شاهد این بخوردها بودم. خیلی زیاد. تقریبا هر وقت گذرم به حراست یا نگهبانی افتاده این اتفاق افتاده. این در حالیه که وقتی می خواستن چند تا به اصطلاح شهید رو خاک بکنن, هر ننه قمر بزن بهادری رو راه دادن که در زمان مناسب برای مقابله با اعتراض دانشجویان با کولی بازی و زور و کتک, این کار رو بکنن. الحق که این حراست دانشگاه ضد دانشجوترین نهاده. اگه یه وقتی رد آینده به شریف دعوت بشم و با نگهبانی مشکل پیدا کنم, راهم رو می کشم و بر می گردم. حتی اگه برای سخنرانی دعوت شده باشم. حتی حوصله ی این رو هم نخواهم داشت که نگهبان چک بکنه که اسم من رد شده یا نه. تف یه تو ای چرخ گردون که من رو تو ایران انداختی. جایی انداختی که یک مشت رذل بی بته هر کاری دلشون می خواد می کنند. همون فرانسه که که به جرم ایرانی بودن برام کارت ورود صادر نکردن, هزار بار بهتر از دانشگاه صنعتی شریف رفتار کردن. تف به چرخ گردون و حراست دانشگاه شریف. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:16 توسط چشم |
|
|
و ... بنلادن!
تو هيچ نيستی امير زادهی نفت و کِلاش اگر راست میگويی به ميهنت برگرد آنجا گرسنگان بسياری چشم به راهِ يک پياله برنج رو به قبلهی باران گريه میکنند. نه چراغی در فلسطين از فهم تو روشن است نه تکليفِ تقدير کودکانی که در مَنْهَتن کشته شدند. تو هيچ نيستی برادر بیدليلِ من اگر راست میگويی دمی رو به گهوارهی مُردگانِ هرات حوصله کن. کشتگانِ اين هزاره حتی شرمندهی شيون زنان شویمُردهی تواند يعنی تو نمیدانی به خاطرِ تو چند چلچلهی چشم به راهِ سپيدهدم را سَر بريدهاند!؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:26 توسط چشم |
|
|
امروز در دانشگاه شریف غوفایی بر پا بود. یک نمایشگاه خیلی قشنگ و در نوع خود بی نظیر. دانشجویان خارجی که در ایران تحصیل کرده بودند، از کشورهای مختلف که حتی باورتون نمیشه، غرفه زده بودند. غرفههای رنگارنگ و زیبا. البته استثنا هم پیدا میشد. غرفهی فرانسه خالی بود و به عنوان انبار استفاده میشد. اما برای من فرصت صحبت به زبان فارسی با غیر فارسیزبانان و فارسیزبانان افغانستان و تاجیکستان بود. من در این نمایشگاه با کشورهای مالی، ویتنام، کومور، یمن و سودان آشنا شدم. در غرفهی مالی مواد معطری پیدا کردم که حتی از عطرهای مغازههای شانزهلیزه خوشبوتر بودند. فهمیدم که مالی جاهای بسیار سرسبز و مرتفعی دارد و در عین حال جاهای بسیار خشک با شنهای روان. در این غرفه همه رنگین پوست بودند. من با غرفهداران کلا فرانسه حرف زدم و تازه فهمیدم که به عنوان یک خارجی فرانسهم بد نیست. چیزی که تو فرانسه نفهمیدم. کومور که از آن بیشتر برای تمسخر سیاستهای مضحک احمدینژاد استفاده میکنیم، ۴ جزیرهی بسیار کوچک بین ماداگاسکار و بقیهی آفریقا است. جالب اینکه یکی از این جزایر بزرگترین آتشفشان دنیاست. همه از کومور برای تحصیل کشاورزی به ایران میآیند. کومور همیشه باران میبارد و هوار و اندی زمین کشاورزی دارد. رئیس جمهور کومور که اولین و آخرین بار با احمدینژاد دیده شده، ایران درس خوانده و شیعه است. در این غرفه هم همه رنگین پوست بودند. این جا هم همه فرانسه خوب حرف میزدند. تازه فارسی هم خیلی خوب حرف میزدند. در غرفهی ویتنام، دو دختر ویتنامی بودند که زبان فارسی میخواندند. خیلی خوب فارسی حرف میزدند. ۴ تابلوی زیبا به دیوار نصب شده بود به نشانهی چهار فصل سال. اما همه سرسبزی و گل نشان میدادند. تنها تفاوتشان تفاوت در نوع گلهای داخل گلدانها بود. از یکیشون پرسیدم که با غذاهای ایرانی مشکل داره. گفت که اوایل داشته اما الان دیگه نداره. گفتم که من با غذاهای ویتنامی و چینی مشکل دارم. گفت که چینی بدتر از ویتنامیه. اومدم بگم یه سس ماهی داشتند که حال من رو به هم میزد که ناگهان تا کلمهی ماهی رو شنید حرفم رو قطع کرد و گفت که خیلی سس خوبیه و از یک ماهی میگیرنش. ماهی رو صید میکنند و دو سال توی یک ظرف چوبی نگه میدارند تا سسش درست شه. بعد هم راجع به رقص نی ویتنامی که در پاریس دیده بودم گفتم و اون کلی حال کرد و همزمان حسرت خورد که چرا نمیتونند این کار رو در ایران انجام بدن. تو غرفهی تاجیکستان یه آقایی سعی کرد که فارسی دری با حروف روسی یادم بده. اگه آدم بفهمه که حروف روسی چی خونده میشه، به راحتی میتونه نوشتهتاجیکی رو بخونه. پسره مسوول غرفه به شوخی بهم گفت که شما از کشور ما جدا شدید. تو غرفهی سودان یه آقاهه رنگین پوست خیلی خوب فارسی حرف میزد. دانشجوی ارشد روانشناسی دانشگاه تهران بود. اما غرفه خیلی واقعگرایانه بود. عکسایی از خرابی و برفرهنگی! عکس یک پل خراب شده. عکس یک عروس داماد که مجموعا ۲۰ سال هم نداشتند. عکس یک تاجر که با لباس محلی در یک روستای محقر با موبایل حرف میزد. اما کلی آثار دستی قشنگ داشت. بیشتر اشیاء به طور امانی از سفارتشون به این جا انتقال داده شده بود. ملت همش میپرسدند که اینا فروشی هستند. یارو هم هی میگفت نه. یکی نبود آخه بگه بابا بقالی که نیومدید. در غرفهی یمن همه چیز بود. رقص، شیرینی و پوسترهای زیبا. هیچ میدونستید که یمن دو فصل داره. تابستون که همش بارونیه و زمستون که اصلا بارون نمییاد. فرهنگ مردمشون با عربستان خیلی فرق داره. شهر صنعا خیلی قشنگه. آثار تمدن بسیار قدیمی ۳۰۰۰ ساله معروف به تمدن عرب باستان در یمن خودنمایی میکنه. خودشون معتقدند که این همون تمدن ملکهی بلقیسه. چون همهی شاههای این تمدن زن بودند. قابل توجه کسانی که در مورد جایگاه والای زن در ایران باستان، توهموار حرفهای اغراق آمیز میزنند. آخرش هم توی دفتر یادگاری این شعر رو نوشتم. «چون در یمنی چو با منی پیش منی --------گر پیش منی چو بی منی در یمنی» و غرفهی افغانستان که جایی خوشبوی سبز افغانی و شیرینی به مردم تعارف میکردند. حیف! به من که نرسید. پوستر غمانگیز بامیان با جای خالی بودا در دل کوه. از این غرفه چند کتاب شعر افغانی برای نسرین جونم خریدم. به مسوول غرفه شعر سیدعلی صالحی «دریغا ملاعمر» رو معرفی کردم.اصلا راضی نشدم که به این غرفهها سر بزنم: لبنان که با عکس سید حسن نصرالله پوشانده شده بود، عراق که همگی شبیه بسیجیهای ایرانی بودند. سوریه که عکس بشار اسد زده بودند و فلسطین که پر بود از عکسهای انتفاضه. امروز کمی کار کردم، کمی فرانسه تمرین کردم، کمی با فرهنگهای مختلف آشنا شدم، با کسانی که فارسی رو به عنوان زبان دوم یاد گرفته بودند حرف زدم، چند تا کتاب خریدم، سه تا پست آپ کردم و دلم برای نسرین که احتمالا از من بیخبر بود، تنگ تنگ تنگ شد. خیلی تنگ. نه نه از سوراخ سوزن خیاطی هم تنگتر. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:46 توسط چشم |
|
|
بوی نسرین. اولین چیزی بود که به محض رسیدن به ایران جستجو کردم. و دیری نگذشت که یافتم. سفر به رشت و هوای شمال که اصلا تازگی نداشت. باران و ابر. جنگل و سبزی. تنها جادههای شمال، با کوههای چاق چهارزانو نشسته و باد منجیل زیبا بودند و البته ماسوله که سال پیش هم بود اما گرم و آفتابی نه ابری و بارانی. تهران، شهری که گند و کثافت همه جایش را گرفته و مردم مثل مرغهای مرغداریها، فکر میکنند دنیا مرغداریست. مثل خروسهای جوجهکشی شده، فکر میکنند که پایان عمر دستگاه سلاخیست. مردی با لباس فاخر کارت مترو خود را نمیزند و پشت سر دیگری عبور میکند. جایی که لاتها کت و شلوار میپوشند. جایی شبیه به آمفیتئاتر که گلادیاتورها برای بیشتر زنده ماندن میجنگند و رومیان تماشا میکنند. تنها چیز دلچسب برای من، این بود که در یک روز تکلم به ۵ زبان زنده دنیا را در متروی تهران شنیدم. فارسی، آذری، ترکی، کردی و ارمنی. تازه یک چینی هم دیدیم. و اما نسرین و من، مهمترین اتفاق این روزهای جهان. ما به هم رسیدیم. رسیدیم و گشتیم دنبال بساط عروسی و همزمان دودوتا چهارتا کردن خرج و مخارج عروسی. امیدوارم که به خیر بگذرد. الان که این پست رو مینویسم، دلم آکنده از امید، شادی و نگرانی است. دعا کنید که برایمان به خیر بگذرد. ببینیمتان. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:10 توسط چشم |
|
|
نمیدونید چقدر از این که دارم بر میگردم ایران خوشحالم. نه این که دلم برای ایران و طبیعتش و از این جور چیزها تنگ شده باشه. دلم برای نسرینم تنگ شده. دیروز احساس خوبی نداشتم. مرتب به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم. ظهر دو تا از رفقا اومدن پیشم. یکیشون مذهبی بود و من هم شروع کردم به یک بحث داغ. احساس میکردم که خیلی ذهن مجردی داره. این از مشخصات مذهبییونه. خیلی از تجرید در تفکر خوشم نمیآد. اما خوب با این وجود بحث تا این جا ادامه پیدا کرد که بهش گفتم ببین من به عصمت پیامبر اعتقاد ندارم و تو داری. پس هیچگاه نمیتونیم هم رو قانع کنیم. تازه قبل از اون فهمیده بودم که بارهام مجموعا ۵۰ کیلو خواهد بود. کلی اعصابم خورد شده بود. به همین دلیل تو بحث به شدت تهاجمی ظاهر شدم. به هر حال وقتی رفقا رفتند، نسرین تمام اعصاب داغون من رو به دقت وصله پینه کرد. وقتی که با هر حرف میزدیم احساس کردم که خوشبختترین مرد دنیا هستم. من هم تصمیم گرفتم که بارهام رو دو تیکه کنم و یک تیکه رو اینجا بذارم بمونه که در آینده با خودم به ایران برگردونم. این جوری شد که من دیگه مشکل اضافه بار نخواهم داشت و تقریبا با خیال راحت به فرودگاه قدم خواهم گذاشت. فردا آخرین روز اقامت من در فرانسه خواهد بود. اتاقم رو تحویل میدم و تا فردا صبح که میرم فرودگاه پیش یکی از دوستام میمونم. فردا صبح هم برای آخرین دیدار نزار میرم پاریس. زود برمیگردم که اتاقم رو مرتب کنم و یک سری به لابراتوار بزنم. از همه خداحافظی کنم. بعد اتاقم رو تحویل بدم. فردا شب هم مثل امشب خواب نخواهم داشت. مطمئنم. همش به این فکر خوام کرد که کمتر از ۲۴ ساعت دیگه نسرین رو میبینم. تصویر در آغوش گرفتن و بوسیدنش رو هی با رنگ و لعاب دیگهای تو ذهنم میسازم. از شما چه پنهان که اولین باری که نسرین رو ملاقات کردم خیلی ازش خوشم اومد. شاید اون موقع اگه چیزی به زبونم میومد، این بود که آیا کسی میتونه این دختر رو دوست نداشته باشه. حالا کسی که به نظرم این قدر دوست داشتنی بود و هست، همسر عزیز منه. از دو روز دیگه من و نسرین پیش هم خواهیم بود تا آخر عمر. فکر نمیکردم که بعد از اون پست مرخصی این همه پست دیگه بذارم. یک دلیل این که او پست رو اون قدر زود گذاشتم این بود که احساس میکردم که چیزی نمونده که برگردم. برگشتم رو همین فردای روز پست میدیدم. اما این مدت خیلی طولانی و سخت گذشت. اما بالاخره گذشت. از آینده بیخبرم ولی خیلی بهش امیدوار. در حالی که خیلی هم دلیلی برای امیدواری وجود نداره و همه چیز منفی به نظر میرسه. اما من امیدوارم. دستم رو تو دست نسرین میذارم و به جنگ زندگی میرم. برامون دعا کنید اگه به دعا اعتقاد دارید. اگه نه برامون آرزوی موفقیت کنید. ممنون. حالا میرم مرخصی. تا شاید یک ماه دیگه. امیدوارم که قبلش هم پست دیگری بذارم. به امید دیدار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:26 توسط چشم |
|
|
این پست راحع به آدمیه که این قدر شایستگی داره که یک پست بهش اختصاص پیدا کنه. مهربان، مدیر، دانشمند، پرکار، خانوادهدوست، آزادمنش و البته استاد راهنمای من. کسی که وقتی کسی رو به عنوان دانشجو قبول میکنه، خودش رو تمام و کمال مسوول راحتیه اون میدونه و همیشه میگه:
«.Il faut que tu soi tranquil» یعنی« باید آرامش خاطر داشته باشی». من آدمه بدبینی هستم. چون تو ایران بزرگ شدم. با این همه بدبختی که تا حالا سرم اومده انتظار خوشبینی از من خیلی زیاده. اما نزار آدم خوشبینیه. و همیشه خودش رو رد تقابل با بدبینیه من برنده میبینه. هر بار که من احساس خنگی میکنم یه کاری میکنه که من اعتماد به نفس بگیرم.![]() وقتی که به خاطر ایرانی بودنم من رو از این جا داشتن بیرون میکردن، اون تمام تلاشش رو کرد تا این اتفاق نیفته و موفق شد. وقتی نتونستم بورس پیدا کنم، برام بورس پیدا کرد. و وقتیهای دیگه که حوصلهی شما رو سر میبره. راستی یک زادهی تونس و تحصیل کردهی فرانسه و استاد معروف ریاضیات مالی چرا باید به منِ چون خر در گل کمک کنه؟ چرا بیشتر از مسوولین مهرورز مملکت اسلامی ما بیشتر من رو تحویل میگیره؟ مگه من قراره براش کار کنم؟ برای چی؟ من هیچ جوابی تو ذهنم ندارم. من این آدم رو درک نمیکنم. اگه فقط با من اینطور بود باز یه چیزی. با همه اینطوریه. ![]() حالا که دارم از اینجا میرم. میدونم که دلم براش تنگ میشه. امروز بهم گفت که دوست داره موضوع سوم پایاننامهام رو خودم پیدا کنم. به نظرم میخواد من مستقل باشم. این مرد یک مدیر موفقه. به این که جوونه، استاد راهنمای ۱۰ نفر بوده. که من آخری هستم. این هم پروندهی علمیش. خداوند خفظش کنه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:40 توسط چشم |
|
|
روزهای آخر حضور من در فرانسه، همراه با بیخوابی و اضطراب و در عین حال شور و هیجان و شوق سپری میشوند. تمام این حواس ناهمگون، به شکلی نا منظم به ذهن من میتازند و خواب از من میربایند. در تنهایی تمرکز من را به هم میزنند. نسرین راست میگفت. ترک خانه هر چند به سوی دلدار، سخت است. خانه مفهومی دارد در دل. گرچه در خانه منزل میکنیم، اما گویا همزمان خانه در دل منزل کرده. اکنون از یک سو شوق دیدار ِ دلدار ِ شوخ چشم، از یک سو کارهای بیشمار باقی مانده، از یک سو کم خوابی، از یک سو ابهام زندگی در ایران، همه و همه افکار مرا چون برگ درختان در باد، میلرزانند. اما از آن جا که همسر جان در دیار دیگر، با دلی آکنده از مهر، هم چنان در انتظار رسیدن من و من نیز در انتظار چسبیدن به آغوشش، ترک و رحل خانهای که با آن خو گرفتهام، آسان شده است. تنها میماند کارهای باقیمانده و دیگر هیچ. راستی اگر نسرین نبود، من چه حالی داشتم؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:19 توسط چشم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کتیبه ذهن من این وبلاگ است. هر چه قلم چشمم بر لوح ذهنم حک کند، مینویسم. شاید روزی روزنامه نگار شدم. میخواهم بسنجم توان خود را. به هر حال آنچه میبینید بعضا عقاید من است و لزوما درست نیست. میخواهم بسنجم گنجایش خود را در صداقت و انتقادپذیری. لطفا مرا امتحان کنید.
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|