![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ تنها یک واکنش است به آنچه در گوشه کنار ایران و جهان اتفاق میافتد |
|
سابقهی من در گم کردن اشیاء درخشانه و به زمانی برمیگرده کلاس اول دبستان بودم. قبلش کسی چیزی دستم نمیداد که گم شدنی باشه. وقتی که صاحب کیف و کتاب و دفتر و ... شدم، شروع کردم به گم کردن و جا گذاشتن اونها. من بچهی بیتمرکزی بودم و به راحتی حواسم با چیزای کوچیک پرت میشد. به راحتی یادم میرفت که کلاه یا دستکش یا ظرف غذام رو بردارم. وقتی هم که جا میموند ماشاالله یکی بود که بدزدتش. حتی وقتی هم که چیزی رو گم نمیکردم و مثلا از دستم میافتاد توی چاله یه جوی آب، کسی باور نمیکرد. مثلا یک بار، باد چترم رو از حیاط مدرسه به خونهی همسایه برد. اما هیچ کس باور نکرد و هنوز هم کسی باور نکرده. بعد از مدتی دیگه نظم پیدا کردم و مثلا در دوران دبیرستان جز چیزهای جزئی مثل دسته کلید و اون هم به تعداد بسیار کم چیزی گم نکردم. در طول دوران دانشگاه که خیلی بهتر بودم. خیلی در نگهداری وسایلم دقت میکردم. ممکن بود که چیزی رو جایی جا بزارم، اما این جا جز خونه و دفتر کار جای دیگهای نبود که باعث خسارت بشه. اما همچنان حافظهی بسیار ضعیفی داشتم و دارم. بماند که اگه بگم برای شما جک میشه، اما همش برای من خاطرست. همون طور که در پست قبلی نوشتم، اون همه وسایل ارزشمند به یک باره با سهل انگاری من از دستم پرید. این به واقع اولین ضرر بزرگ زندگیم بود که تونست من رو ۴۸ ساعت شوکه کنه. به واقع من به فکر افتادم که یه تکونی به خودم بدم و با این بیتمرکزی و بیحواسی مبارزه کنم. حتی اگه موفق نشم، از این روحیهی جنگندگی خودم خوشم میآد. چند نکته پیرامون اتفاقی که افتاد قابل ذکره: ۱- آقای دزد با این که کار بدی کرده ولی هنوز وجدانش بیداره. چون مدارک من (شناسنامه، کارت ملی و کارت پایانخدمت) رو توی صندوق پست انداخته و من تونستم اون رو از ژاندارمری بگیرم. از همین جا از همهی پرسنل ژاندارمری سنت آرنو سور ایولین تشکر میکنم و براشون آرزوی موفقیت دارم. همچنین از خدا میخوام که آقادزده رو به راه راست هدایت کنه. ۲- از ژان باتیست که با موتورش من رو به اون جای پرت و دور رسون تا مدارکم رو از ژاندارمریش تحویل بگیرم خیلی ممنونم و امیدوارم که یه روزی جبران کنم یا عوضش رو ببینه. ۳- مرگ هم مثل هر اتفاق دیگه یهو میآد، ناغافل و سریع. باید آدم همیشه آماده هر اتفاقی باشه حتی مرگ. اما اگه چه جورش رو بخواهید راستش خودم هم هیچ نمیدونم! ۴- از همسرم این جا تشکر نمیکنم چون استحقاق تشکر مفصلتری رو داره. بعدا منظورم رو میفهمید. «هیچ اتفاق ناگهانی در زمین و نه در مورد خودتون اتفاق نمیافته مگر این که در کتابی نوشته باشیمش، پیش از این که بیافرینیمش. تا از آن چیزی که از دست میدهید ناراحت نباشید و با آن چه به دست میآورید حال نکنید. و خدا هیچ خودپسند فخر فروشی را دوست ندارد.» خدا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 18:48 توسط چشم |
|
|
دیروز در ایستگاه قطار در فرانسه، ساکم که حاوی مسواک و خمیردندون و شناسنامه و کارت ملی و دوربین دیجیتال و بلیط هواپیما و ام پی تری پلیر و لپ تاپ و کارت ویزا و دسته چک و ۷۰۰ یورو پول نقد. خلاصه تا حدی به بدبختی نزدیک شدم. اما الان حالم بهتره. نمیخوام که هی غم و غصه بخورم. شکر خدا سالمم و نسرین رو دارم که همهی زندگی منه. همش فدای یه تار موش. اگه نبود من نمیتونستم آروم بشم. داشتن یک همسر خوب این مزیت رو داره که غم هات رو باش تقسیم میکنی و شادیهات رو با شادیهای اون جمع. توی زندگی چیزها میان و میرن. اما آدمها برای هم دیگه میمونن. شکر خدا نسرین هست و دیگر هیچ. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:20 توسط چشم |
|
|
در جامعهی منحط تهران، گویشها و زبانهای قومی و محلی، نا خودآگاه این حس را به شنوندگانِ نوعی القا میکنند که با یک بیتمدن یا به اصطلاح عامیانه دهاتی روبرو هستند. مثلا در تهران صحبت به زبان ترکی، باعث کسر شان و نشانهی آشنا نبودن به فرهنگ شهرنشینی است. جوکهایی که برای ترک زبانان میسازند نمونهی بارزی از این طرز تلقی است. این حد انحطاط تنها منحصر به کلان شهر نفرین شدهی تهران نیست. در تمام شهرها و روستاهای جامعهی بستهی ایران، حکایاتی از این نوع رخ میدهند. مثلا در تبریز مردم حاضر نیستند یک مسافر غیر ترک زبان را راهنمایی کنند یا اگر ترک زبان است به دلیلی گویش ترکی متفاوت، با او برخورد شایستهای ندارند. انتظار میرود که در شهرهای کوچکتر وضعیت بهتر باشد. اما اصلا این طور نیست. در شهر ترک زبان زنجان، دیگر والدین جوان به فرزندانشان ترکی نمیآموزند تا فرزندانشان را در آینده از آسیبهای اجتماعی تکلم به زبان غیر فارسی مصون دارند. در شهر زنجان اقشاری از مردم حتی ترک زبانی خود را مخفی میکنند. حاضر نیستند در جواب یک سوال ترکی، یک جملهی ترکی به زبان آورند و در نهایت مکالمه دو زبانه ادامه پیدا میکند. همسر من که تعلق خاطر خاصی به زبان مادریش؛ ترکی؛ دارد، روزی وارد یک ساعت فروشی معمولی در زنجان میشود و به ترکی راجع به یک ساعت مچی سوالی میکند. حتی با وجود این که همسر من همیشه لباسهای مرتب و مدروز میپوشد و آرایشش از میانگین جامعه بیشتر است، فروشنده به گمان این که با یک روستایی مواجه شده بدون توجه به سوال همسرم به فارسی میگوید که «خانم اون ساعته ۸۰ هزار تومنه!» در این مکالمه فروشنده (نا)محترم، کلا از لباس و سر و وضع همسر من و این که ممکن است واقعا متقاضی خرید ساعت ۸۰هزار تومانی باشد صرف نظر کرده و به جای پاسخگویی به سوال همسر من، به گمان این که یک دهاتی را از اشتباه در بیاورد، این جملهی احمقانه را نشخوار فرمود. در مقابل در این شهر بسیاری افراد تحصیلکرده هستند که زبان مادریشان را تکلم میکنند و زبان فارسی زبان دوم آنهاست. این افراد لهجه دارند و احتمالا در طول تحصیل در شهرهایی نظیر تهران مورد تمسخر همکلاسیهای خود قرار گرفتهاند. برخی جملات فارسی را طوری ادا میکنند که ما در کلاسهای مقدماتی زبان انگلیسی، انگلیسی حرف میزنیم. تصور کنید که یکی از افراد این جامعه که انگلیسی را با لهجهی فارسی صحبت میکند، وارد لندن شود. آیا این فرد باید مورد تمسخر انگلیسی زبانان قرار گیرد؟ تجربهی من در اروپا و در فرانسه کاملا متفاوت و بسیار دلچسب بود. هیچ کس مرا به دلیل اشتباهات فاحشی که در زبان فرانسه مرتکب میشدم و نیز لهجهی فارسیام، مسخره نمیکرد. بلکه با دقت فراوان در فهمیدن منظور من و کمک به من تلاش میکرد. به قول حامد قدوسی «اعتراض برای جامعه ای که در حال افول است و کیفیت ها در تک تک اجزای آن در حال زایل شدن است مکانیسمی برای توقف سقوط است.» به همین دلیل است که هر چه میاندیشم راهی جز غرولند کردن نمییابم. آیا انحطاط از این بد تر وجود دارد که زبان مادری ننگ باشد؟ آیا همهی تقصیر به گردن حکومت است و مردم همگی به دنبال رهایی از وضع موجودند؟ یا مردم گناهکاران اصلی هستند؟ آیا این بنده به عنوان کسی که خره هوشی بیشتر از متوسط جامعه دارد، باید روشنگری کند یا این بیمار ایدزی را به حال خود گذارد و به دنبال بیرون کشیدن گلیم خود از آب سکوت کند؟ شما بگویید که چه کنم!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 8:0 توسط چشم |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 6:58 توسط چشم |
|
|
شاید من خیلی بد بینم. اما این از عمق فاجعه کم نمیکنه. دیشب با نسرین داشتیم قدم میزدیم. از جلوی ساختمان دادگستری رد میشدیم. پیادهرو جلوی ساختمان برای تردد مناسب نیست. به خاطر همین ما دو انتخاب داشتیم. اول این که از خیابون بریم که من اصلا دوست ندارم. دوم این که از توی چمنهایی که شهرداری جلوی دادگستری کاشته رد شیم. بنابراین گرم صحبت وارد چمن شدیم. من داشتم به حرفای نسرین گوش میدادم که صدای سوتی حواسم رو پرت کرد. زیر چشمی نگاه کردم. دیدم نگهبان دادگستری از بالای برج نگهبانی داخل، که از دیوارهای دادگستری بلندتر بود داره سوت میزنه و دست تکون میده که از چمن بریم بیرون. نسرین متوجه نشد. من هم ترجیح دادم که خودم رو بزنم به نفهمیدن. به خودم گفتم بزار این قدر سوت بزنه که جونش در بیاد. احساس کردم یا اون نگهبان خیلی احمقه یا اونی که بهش گفته این کار رو بکنه. اون که از اون بالا هیچ غلطه نمیتونست بکنه. تا پایین میاومد و از دادگستری خارج میشد که بگه آقا از چمن برو بیرون ما رسیده بودیم به پایین شهر. تازه اصلا به دادگستری چه مربوط که یکی داره تو چمن بیرون دادگستری راه میره. اصلا اون بابا نگهبونه یا باغبونه؟ احتمالا یک حاج آقایی حال نکرده مردم از چمنها بگذرن و دستور داده که جلوی این عمل رو روبروی دادگستری بگیرن. بعید نیست این قضیه راه رفتن روی چمن با صهیونیستها و آمریکا هم ارتباط داشته باشه. حتما برای حفظ امنیت ملی لازمه. من دو پیشنهاد دارم که ان شاء الله ... آمریکا و صهیونیستها رو کامل بسوزونه و توطئهشون رو خنثی کنه. اول این که میتونن توی چمنها مین کار بزارن و البته به اون نگهبان بگن که با هر صدای انفجار به جای سوت که از فرهنگ غربی اومده، بگه الله اکبر، خامنهای رهبر، مرگ بر ضد ولایت .... دوم این که به اون سرباز یه تفنگ دوربیندار خیلی دقیق بدن که هر کدوم از جاسوسهای اسرائیل تو چمنهای دادگستری رد شدن، با تیر به درک بفرستتشون. البته باید بعدش صلواتی یا الله اکبری چیزی بگه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 7:19 توسط چشم |
|
|
در کشوری با نزدیک ۷۰ میلیون جمعیت، صدا و سیمای انحصاری و بسته و اخبار گزینشی، روزنامههای تک صدایی یا محدود شده، آموزش عالی و آموزش پرورش یک سویه و ناکارآمد؛ تولید علم کاری بسیار عبث و بیهوده است. کسی در این برهوت نیست که بخواهد علم تولید شده را به کار بندد. این جا آدمها را از روی روابط دستهبندی میکنند. اصلا فرصتی برای سنجش کارایی وجود ندارد. این جا همه میخواهند گلیمی از آب بیرون بکشند. در این کشور کسی که علم تولید کند، خود جاهل است. من به عنوان کسی که خواه نا خواه تدریس بخشی از شغلم است، با دانشجویانی مواجه هستم که درس نمیخوانند. اصلا نمیخواهند که بخوانند. اما به شدت طلبکار مدرک و نمره هستند. اگر نمرهای ندهم، چه پیش خواهد آمد؟ برخی در شرف اخراج هستند. برخی هم اگر ندهم ترم بعد شاید از کس دیگری نمره طلب کنند تا اخراج نشوند. به نظر شما با این دانشجویان چه باید کرد؟ این دانشجویان درس میخوانند تا مدرک بگیرند، شاید کار بهتری بیابند. به اینان بگوییم درس بخوانند که چه بشود. چه را بسازیم. در این کشور، مَناسب شغلی کلیدی در دست چه کسانی است؟ یکی از آکسفورد دکترای جعلی حقوق اسلامی میگیرد میشود وزیر کشور. آن یکی تعداد مقالاتش از انیشتن هم بیشتر است و افتخار میکند که عضو انجمن ریاضی آمریکاست میشود وزیر علوم. یکی دیگر به دروغ ادعا میکند که دکترای زمینشناسی از آمریکا دارد میشود، مشاور رئیس جمهور. آن یکی شکم گنده کرده و ۵۰ متر پیاده روی نفسش را میبرد میشود رئیس سازمان تربیتبدنی و از روزنامههای دولتی لقب پدر ورزش ایران را میگیرد. دیگری مربی تیم ملی است ، تحصیلکرده است و کلی افتخار ورزشی دارد اما یک ذره ادب ندارد. در چنین سرزمینی تولید علم گناه کبیره است. من از این به بعد تصمیم گرفتم که در این جامعه وظیفهی خطیری عهدهدار شوم. من جهل تولید میکنم. من به دانشجویان مفت نمره خواهم داد و حق دانشجویان با سواد را ضایع خواهم کرد. با دانش مبارزه میکنم و اجازه نخواهم داد درک و فهم مردم از اوضاع اجتماعی بیشتر شود. چرا که درک اوضاع باعث افسردگی و دلزدگی مردم میشود. این مردم دوست دارند برای رئیس جمهورشان که از صبح در آفتاب داغ و سرمای سوزان نگهشان داشته که مثل بچه دبستانی با چند کلمهی عامیانه شیره بر فرقشان بمالد، دست تکان دهند و نامه بنویسند. من حتی به جنبش مبارزه با بیشعوری هم رحم نخواهم کرد. زنده باد بیشعوری. زنده باد مردی که آداب نشستن کنار یک خانم در تاکسی را رعایت نمیکند و گشاد مینشیند. زنده باد رانندهای که روی خط عابر پارک میکند. زنده باد کاسبی که با بیادبی و بیحوصلگی جواب مشتری را میدهد. من جهل تولید خواهم کرد. به امید روزی که همهی دنیا در جهل مرکب بسوزد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 14:24 توسط چشم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کتیبه ذهن من این وبلاگ است. هر چه قلم چشمم بر لوح ذهنم حک کند، مینویسم. شاید روزی روزنامه نگار شدم. میخواهم بسنجم توان خود را. به هر حال آنچه میبینید بعضا عقاید من است و لزوما درست نیست. میخواهم بسنجم گنجایش خود را در صداقت و انتقادپذیری. لطفا مرا امتحان کنید.
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|