تبليغاتX
واکنش
این وبلاگ تنها یک واکنش است به آن‌چه در گوشه کنار ایران و جهان اتفاق می‌افتد

بالاخره بهار هم به زنجان آمد. تصاویر آن قدر گویا هستند که زبان از شرم  ِ صحبت، خاموشی برمی‌گزیند. سالی که نکوست از بهارش پیداست.

بارش برف در زنجان ۲۴ فروردین ۱۳۸۸

مرکز تحصیلات تکمیلی در علوم پایه‌ی زنجان

اون طرف مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان

مجری شبکه‌ی رادیوی زنجان دیروز گفت: «چه شهریه این زنجان. وقتی همه جا آفتابیه، زنجان می‌باره و وقتی همه جا می‌باره زنجان آفتابیه.» واقعا عجب شهریه این زنجان!

این هم یک نما از پنجره‌ی اتاق کارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 11:50  توسط چشم | 

آن شعر را زیاد خوانده بودم و شنیده بودم. زمانی که کلاس نی می‌رفتم، گوشه‌ای در آواز اصفهان با این شعر نواخته می‌شد. نام گوشه را فراموش کرده‌ام اما ملودی را نه. دیروز یک تک نوازی تار در آن گوشه شنیدم و بی اختیار آن شعر در ذهنم تداعی شد. چند بار زمزمه‌اش کردم. دریافتم که تا کنون به زیبایی این یک بیت شعر دقت نکرده‌ بودم.

هر شبم زلف سیاه تو نمایند به خواب        تا چه آید به سر از خواب پریشان دیدن

امروز هم نام گوشه را می‌بینم و هم با نی می‌نوازمش.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 7:23  توسط چشم | 
از استانبول که برگشتیم ایران خیلی دچار مشکل نشدیم.  اول که مهمونی و بعد هم که سیزده به در. اما روز اول کاری هم برای من و هم برای نسرین مثل آب صفر درجه بود. من احساس می‌کنم امیدم منجمد شده. نسرین هم که دوباره درد معده و خستگی همیشگی‌ش شروع شد. دیگه خودم رو درک نمی‌کنم، وقتی که به هزار امید و آرزو به تغییر اطرافم پا به ایران گذاشتم. انگار هیچ جایی تو  ایران گنجایش تغییر رو نداره. آدم احساس می‌کنه که تلاشش آب در هاون کوفتن‌ه.
به دیروز با امید اومدم سر کار که درسم رو آماده کنم و برم سر کلاس. اما هیچ کدوم از دانشجویان نیومدن. امروز هم که کارگروه داریم، بچه‌ها ساعت کار گروه کلا ً از یادشون رفته بود. تازه اگه ایمیل نمی‌زدم شاید اصلا کارگروه از یادشون می‌رفت. تازه این‌ها با انگیزه‌ترین دانشجویان این مملکت هستند.
راستش اعتراف نمی‌کنم که کلا ً امیدم رو از دسست دادم. اما تا حدودی ناامید شدم. باید دید که در روزهای آینده چه اتفاقی می‌افته. آیا روزهای آینده به همین بیهودگی خواهد بود؟
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:52  توسط چشم | 

من هیج تعصبی روی نام خلیج فارس ندارم. اگر همه دنیا بگویند خلیج فارس یا خلیج عربی یا خلیج هیچ فرقی به حال من نمی‌کند. اگر کسی پیدا شد و به من نشان داد که فرق می‌کند من می‌پذیرم.

من امروز با نسرین رفتم موزه‌ی دریا (Deniz Müzesi). در موزه نقشه‌های دریانوردی زیادی موجود بود. برخی از این نقشه‌ها مربوط به دریانوردان عثمانی بود. در این نقشه‌ها خلیج فارس را خلیج بصره نامیده بودند. گویا اسم این خلیج مدت زیادی خلیج فارس بوده است. قبل از آن تنها مورد تاریخی در مورد نام آن، مربوط به آشوریان بوده است. آشوریان آن را دریای تلخ می‌نامیدند. اما آیا این نکته که مدت زیادی نام آن خلیج فارس بوده، کافی است که دیگر نام آن تغییر نکند. تاریخ نشان داده که اقوام بشر زیاده خواهند و تعصبات قومی دارند. شاید در عصر حاضر این تعصبات قومی در جهان غرب کم رنگ شده باشد. دلیل آن هم فاجعه‌ی جنگ جهانی دوم بود که نشان داد این تعصبات فاجعه آفرین است. در شرق اما هنوز این تعصبات وجود دارد و چه بسا نقش آن در فرهنگ شرق کم نیست.

بنابراین برای من دور از ذهن نیست که چرا اعراب این خلیج را خلیج عربی و فارس‌ها خلیج فارس می‌نامند. شاید عثمانی هم در آن موقع چون دشمن صفوی بود، به آن خلیج بصره می‌گفت. 

به نظر من مشکلاتی از قبیل گرمایش زمین، کمبود مواد غذایی و اتمام سوخت‌های فسیلی آن قدر جدی هستند که دیگر بشر وقتی برای فکر کردن به این تعصبات و زیاده‌خواهی‌ها نداشته باشد. متاسفانه بشر آن قدر غافل است که آینده‌ی روشنی در پیش رو ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 22:54  توسط چشم | 

این کاخ دولماباغچه عجب جایه. چه جوری یه آدم دلش میاد تو همچین جایی زندگی کنه. من حتی دلم نمیاد رو اون صندلی‌ها بشینم.

به عکس‌هایی که نسرین گرفته نگاه کنید.

توجه! چون همه پارکت‌ها اوریجینال هستند، فقط از روی اون فرش‌های قرمزی که پهن شده باید رد شد. فرش قرمز مذکور در انتهای تصویر دیده می‌شود.


+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 11:19  توسط چشم | 

این روزها من بیشتر سرگرم کارم و کمتر وقت می‌کنم که استانبول رو زیارت کنم. اما نسرین داره حق مطلب رو ادا می‌کنه. من هم از طریق عکس‌های قشنگی که می‌گیره، استانبول رو زیارت می‌کنم. الحق که شنیدن کی بود مانند دیدن. دیروز رفت کاخ دولمه‌باغچه و عکس‌های قشنگی گرفت. امیدوارم که امشب بتونم عکس‌هاش رو در یک پست دیگه روی وبلاگ بذارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 13:37  توسط چشم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کتیبه ذهن من این وبلاگ است. هر چه قلم چشمم بر لوح ذهنم حک کند، می‌نویسم. شاید روزی روزنامه نگار شدم. می‌خواهم بسنجم توان خود را. به هر حال آن‌چه می‌بینید بعضا عقاید من است و لزوما درست نیست. می‌خواهم بسنجم گنجایش خود را در صداقت و انتقادپذیری. لطفا مرا امتحان کنید.

نوشته های پیشین
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
نگین(دیوار)
صدف(طوطی)
بانوی خزان
چای داغ
راه بقا در بورس
خرچنگ‌زاده
مسیح علی‌نژاد
چشمه مهتاب
مرور
پادداشت‌های یک دختر ترشیده
من دیگه عاشق نیستم
ماندگار
لیشام
مینای مهتاب
فارسی‌ل‌َتک
مهران(مکتوبات)
لیلی(دوباره نگاه)
آرمین(همه‌رقم)
برداشت آزاد
فارسی لاتک (گروه گوگل)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Seyed Ali Salehi Free counter and web stats